تبليغاتX
كافه نوستالژيك

كافه نوستالژيك

دلنگاشته هاى ماركوئيس منسون

ماهیان، شناگران، کشتی ها

آب را دیگرگون می سازند

آب آرام است و جنبشی با وی نیست

مگر به خاطر آنچه که لمس اش کند.

ماهی پیش می رود

به سان انگشتی در یکی دستکش

شناگر به آرامی می رقصد

و بادبان نفس می کشد.

آب آرام اما، می جنبد از جای

به خاطر آن چه که لمسش می کند،

به خاطر ماهی، شناگر و کشتی

که آن را بر تن می کند و

می برد با خویشش.

پل الوار

پي نوشت1: براي شروع زمستاني ديگر نياز به كمي استراحت داشتم

حال و حوصله قلم فرسايي را نداشتم....

و آنگاه كه با نوستالژي خاص خودم از پشت پنجره با نخي سيگار, بعد ازظهري باراني

را مشاهده ميكردم بيشتر به گذر چسبناك زمان بر روي جسم آدمي ميرسيدم.

هواي نوشتن دارم

در پيله خودم به دنبال مقصد نهايي هستم. روزنگار بيچاره من هم كه به كنار اتاق افتاده با نگاهي ترسناك مانند علامت سوال بزرگي هواي بلعيدن مرا دارد...

حالا من از تو ميپرسم:

روزنگار عزيزم مرا چه ميشود؟

كجاي اين گذر چسبناك ايستاده ام؟ 21 سال از بليط خودم بريده اند چند سال ديگر خواهند بريد؟

كافه نوستالژيك هم به هواي تازه نياز دارد...

پيشنهاد موسيقي:

Eels - I Need Some Sleep

+نگاشته شده در ساعت0 AMبه قلم Marquis.Manson | |

 

«جنگ کشتارگاه کسانی است که همدیگر را نمی‌شناسند، به نفع کسانی است که یکدیگر را می‌شناسند ولی همدیگر را نمی‌کشند.»


«مردم دنیا همچون دیوانگان کور و کر به جان هم می‌افتند و یکدیگر را ندیده و نشناخته می‌درند و بر این دیوانگی به نام جنگ افتخار می‌گذارند.»

به بهانه نودویکمين سالگرد
جنگ برای پایان همه جنگ ها !!!

۱۱ نوامبر ۱۹۱۸: پیمان صلح امضا شد، جنگ? جهانی اول پایان یافت...

 

+نگاشته شده در ساعت1 AMبه قلم Marquis.Manson | |

 

ژنرالهای متمدن

مردم قبیله های وحشی آمازون را

                                            قتل عام کردند

محافظان محیط زیست

 درخت های سر به فلک کشیده ی

آمازون را

                                           قتل عام کردند

سیاست مداران شیک پوش

روزنامه های مخالف را

                                        قتل عام کردند

پولدار های برازیلیا

کارتون خواب های  خیابان نوسالت را

                                       قتل عام کردند

آقایان       خانم ها

 بیایید و فکر مرا

                                  قتل عام کنید

من میخواهم

با آمازون هم قبیله شوم...

                                                                          (آلبرتو گنزالس رومانیو)

پ.ن: هنگام خواندن این شعر پرده کوچکی از اشک چشمانم فرا میگیرد...

پ.ن 2-:Illegitimate-Skold  و من حس درد مشتركي با اين نوستالژي صبحگاهي هنگام شفق وحشيانه پارسال تابستون داشته ايم...

Twist in my sobriety اين موزيك فوق العاده با همين حس و حال وجه اشتراك دارد و دانلود آن رو مصرانه پيشنهاد ميكنم...

پيشنهاد فيلم:   Factory Girl با بازي فوق العاده Sienna Miller و Guy pearce در نقش اندي وارهول و يكي از معشوقه هاي او.

 اين فيلم بسيار جالب پرده از گوشه هاي تاريكي از زندگي هنرمند معاصر سبك پاپ آرت اندي وارهول و عشق نا فرجام دختركي با گذشته اي تراژيك به او بر ميدارد.

+نگاشته شده در ساعت10 AMبه قلم Marquis.Manson | |

آن ها قدم زدند . آن ها از خيابان گذشتند . آن ها گفتند خورشيد بي حاصل است . آن ها هوس را مي شناختند . آن ها هوس را فراموش كردند . آن ها وانمود كردند به اين باور دارند . آن ها خانه شان را از دست دادند . آن ها كنار يك درخت گريستند . آن ها تمام دوستانشان را از دست دادند . آن ها جملات بي خردانه بر زبان راندند . آن ها بدن هاشان را متلاشي كردند . آن ها هراس را لذت بخش يافتند . آن ها كتاب هايي خواندند كه همه چيز را مي دانستند . أن ها دروغ گفتند . آن ها كلام شان را به بي باوران پيشكش كردند . آن ها خواستند ناپديد شوند . آن ها زندگي كردند . آن ها تا صبح قدم زدند ...

پ.ن:پیشنهاد میشود این موزیک فوق العاده رو حتما دانلود نمایید.

Adriano Celentano- Confessa

+نگاشته شده در ساعت11 PMبه قلم Marquis.Manson | |

آمده‌ بود که‌ برود. همیشه‌ می‌آمد که‌ برود. حتا تمام‌ لحظاتی‌ که‌ چیزی‌ نگهش‌ می‌داشت‌ آنجا، در فکر این‌ بود که‌ چرا هنوز مانده‌ است. نشسته‌ بود روی‌ مبلی‌ که‌ رو داشت‌ به‌ یک‌ نقاشی‌ از رنه‌ مارگریت‌ که‌ در قابی‌ مسحور کننده‌ میخ‌ شده‌ بود به‌ دیوار. زن‌ لحظه‌ی‌ اول‌ که‌ باسنش‌ به‌ مبل‌ رسیده‌ بود، با خودش‌ فکر کرده‌ بود که‌ وقتی‌ به‌ محض‌ نشستن‌ بر خلاف‌ میلش، رفتن‌ را به‌ تاخیر انداخته‌ بود از اینکه‌ تابلویی‌ به‌ این‌ معروفی‌ در مقابلش‌ هست‌ احساس‌ خوبی‌ داشت، اما حالا چند دقیقه‌ نگذشته‌ بود که‌ فکر می‌کرد این‌ تابلو هم‌ مثل‌ خیلی‌ از چیزهای‌ دیگر خانه‌ وادارش‌ می‌کند به‌ ماندن‌ درآنجا. این‌ حس‌ زمانی‌ قدرت‌ بیشتری‌ پیدا می‌کرد که‌ مرد پس‌ از پرسیدن‌ نوشیدنی‌ سرد یا گرم‌ و شنیدن‌ جواب‌ به‌ آشپزخانه‌ می‌رفت‌ تا نوشیدنی‌ سرد یا گرمی‌ را که‌ زن‌ خواسته‌ بود آماده‌ کند. مرد حتما نمی‌دانست‌ عدم‌ حضورش‌ در هال‌ بزرگ‌ خانه‌ چه‌ قدر حس‌ ماندن‌ را در زن‌ تقویت‌ می‌کند اگر این‌ را حس‌ می‌کرد هیچ‌ عجله‌ای‌ برای‌ آماده‌ کردن‌ نوشیدنی‌ به‌ خرج‌ نمی‌داد. زن‌ بارها فکر کرده‌ بود که‌ از مرد کلید بگیرد و وقتی‌ که‌ او نیست‌ خودش‌ را با اشیای‌ این‌ خانه‌ تنها بگذارد تا بفهمد که‌ چرا چند تکه‌ شی‌ بی‌روح‌ در تصمیم‌ مهم‌ او، ماندن‌ یا رفتن‌ تاثیر می‌گذارد. اما می‌دانست‌ که‌ اشیا او و کل‌ خانه‌ فقط‌ در صورتی‌ نقششان‌ را بازی‌ می‌کنند که‌ مرد در خانه‌ باشد. زن، حضور مرد را می‌خواست‌ اما نه‌ در نزدیکی‌اش.

نفهمیده‌ بود که‌ کی‌ فنجان‌ چای‌ را از دست‌ مرد گرفته‌ و کی‌ تصمیم‌ گرفته‌ که‌ اولین‌ قلپ‌ را به‌ لب‌ بزند. اما لبش‌ که‌ سوخت‌ فهمید که‌ چند دقیقه‌ای‌ حواسش‌ نبوده‌ دور و برش‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است.چون‌ حواسش‌ نبود نفهمیده‌ بود که‌ مرد وقتی‌ فنجان‌ را داد دستش‌ چاک‌ سینه‌ زن‌ را رصد کرده‌ بود مرد حتما لذت‌ برده‌ بود اما لذت‌ نگاه‌ زن‌ را از دست‌ داده‌ بود. اگر زن‌ باحسی‌ آمیخته‌ به‌ شرم، حتا اگر با غرولند همراه‌ می‌بود (البته‌ بی‌صدا) - مرد را پس‌ می‌زد لذتش‌ کمتر از نگاه‌ از سر دعوت‌ زن‌ نبود. اما مرد هر دوی‌ اینها را و زن‌ البته‌ هم‌ نگاه‌ مرد و هم‌ یک‌ درگیری‌ ذهنی‌ لذتبخش‌ را از دست‌ داده‌ بود. شاید به‌ همین‌ دلیل‌ بود که‌ تابلوی‌ معروف‌ مارگریت‌ هنوز هم‌ دیده‌ می‌شد.

مرد چایش‌ را که‌ به‌ یک‌ باره‌ سرکشید دستش‌ را جوری‌ گذاشت‌ پشت‌ زن‌ که‌ زن‌ چندشش‌ شد. فکر می‌کرد مرد هر کاری‌ که‌ بکند چون‌ زن‌ دستش‌ را دیده‌ مجبور است‌ پس‌ بزند. ترجیح‌ می‌داد مرد دستش‌ را جوری‌ می‌برد دور گردنش‌ یا حتا هر کجای‌ دیگر که‌ زن‌ می‌توانست‌ دیدنش‌ را انکار کند. آن‌ وقت‌ شاید وقتی‌ که‌ انگشتان‌ مرد چنان‌ آرام‌ روی‌ شانه‌هایش‌ کشیده‌ می‌شد که‌ احساس‌ می‌کرد سقف‌ خانه‌ آمده‌ نزدیک‌ سرش، می‌توانست‌ وانمود کند که‌ نمی‌داند انگشتان‌ بلند مرد را که‌ زمخت‌ نبود اما انگشت‌ یک‌ مرد بود، کجاست‌ و چه‌ کارمی‌کند.

زن‌ نگاهی‌ به‌ فنجان‌ چای‌ که‌ روی‌ میز مانده‌ بود انداخت‌ و فکر کرد که‌ مرد لذت‌ شانه‌های‌ او را از دست‌ داده‌ است‌ زن‌ دستش‌ را دیده‌ بود. مرد علاوه‌ بر اینکه‌ حضور داشت‌ کاری‌ کرده‌ بود که‌ زن‌ دست‌ او را هم‌ ببیند. نمی‌توانست‌ حضور مرد را تحمل‌ کند.

آمده‌ بود که‌ برود. آمده‌ بود مرد را که‌ دید برود. اما ندیده‌ بود که‌ مرد سرش‌ را عقب‌ برده‌ و لبش‌ را چسبانده‌ به‌ لاله‌ی‌ گوشش. احساس‌ کرد مرد همانی‌ است‌ که‌ زن‌ توی‌ تابلو نمی‌بیندش. توی‌ تابلوی‌ مارگریت‌ پارچه‌ای‌ روی‌ سر زن‌ و مرد افتاده‌ بود. همدیگر را نمی‌دیدند. در کنار هم‌ بودند اما حضور نداشتند. لب‌ مرد روی‌ گوش‌ زن‌ وزنی‌ نداشت‌ ولی‌ زن‌ مرد را با تمام‌ وجودش‌ حس‌ می‌کرد.

شاید ترس‌ از فاش‌ شدن‌ حضور بود که‌ باعث‌ شد زن‌ دست‌ دیگر مرد را که‌ روی‌ پایش‌ تکان‌ می‌خورد ببیند و یادش‌ بیاید که‌ آمده‌ بود که‌ برود. سخت‌ بود که‌ از وجود مرد که‌ با سبکی‌ لبانش‌ و از طریق‌ گوش‌ زن‌ به‌ درونش‌ راه‌ یافته‌ بود جدا شود. اما یادش‌ آمده‌ بود که‌ آمده‌ بود آنجا که‌ زود برود.

توی‌ راه‌ پله‌ بود که‌ فهمید دلش‌ پیش‌ تابلو مانده‌ است. توی‌ تابلو زن‌ هنوز مرد را ندیده‌ بود. زن‌ فکر می‌کرد که‌ کی‌ دوباره‌ برگردد به‌ آن‌ خانه‌ برود آنجا که‌ نماند.

مجتبا پور محسن

+نگاشته شده در ساعت10 PMبه قلم Marquis.Manson | |

براي غيبت يك ماه و نيمه خودم دليل خاصي ندارم مسافرت كاري Business as usual  ...

بدترين فصل براي شروع يك سفر اواسط همين فصل نفرت انگيزه از شدت گرما و آلودگي جوي به علاوه بي اشتهايي بيش از حد كه اكثرا با يك نخ سيگار تموم ميشد فكر كنم دچار AnoreXia Nervosa اونم از نوع حادش شده باشم.

اما بطور كل همونطور كه خدمت يكي از دوستان عزيزم گفتم مسافرت براي من حكم يكجور دفراگمنت براي فضاهاي خالي ذهنم رو داره كه شايد با كمك هزاران روانشناس احمق هم نشه اون چاله هاي عميق رو پر كرد.

هنوز نميدونم اما كابوس هاي گاه و بيگاه پارسال تابستون بخاطر مصرف نيمه خودسر قرص هاي خواب آور-كلونازپام- دوباره اومده سراغم ...

اينا رو كه مينويسم ياد روزنگاشت هاي خاكستري آنتوان روكانتن قهرمان داستان تهوع اثر سارتر فقيد ميوفتم. بين روزهاي سفر يه دقايقي از اوقات فراغت رو به مطالعه اش براي چندمين بار ميپرداختم.

دلم براي تمام بازديد كنندگان و همراهان دوست داشتني كافه تنگ شده بود

اما اگر از ایمورتال عزيز كه هيچ وقت اسم واقعيش رو بهم نگفت، ارغوان دوست داشتني، سبک مرده، Bek  ،Trancer ، B A R E S T I N ، دور دست خودم و تمامي آنهايي كه نام مجازي يا نيمه مجازي اونها در پيوندهاي نوستالژيك كافي ثبت شده ممنون باشم كمي احمقانه به نظر مياد، اما اعتراف ميكنم كه براي من با ارزش ميباشيد...

اين نقطه ها ميان اين كدهاي Html اكثر مواقع بهم نشون ميده كه هنوز زنده هستم...

يا به گفته كورت كوباين زنده ياد:

I'm So Lonely...                     
And That's OK, I Shaved My Head
And I'm Not Sad, And Just Maybe
I'm To Blame For All I've Heard
And I'm Not Sure
I'm So Excited...

و آه راستي ميخوام موهاي سر و صورت رو از ته بتراشم فكر ميكنيد براي شخصي كه بي اشتهايي عصبي كه يه مقدار هم ماليخوليا و درد از خود بيخود شدن و پوچ گرايي رو ميكشه التيام باشه؟

ياد و خاطره سيد برت رو هم گرامي ميداريم و سلامتي راجر واترز رو هم عميقا خواستارم.

پی نوشت:

۱- به تمام همراهان عزیز سر میزنم و دوباره برمیگردم.

۲- امروز از راك و متال اينجا خبري نيست دوتا موزيك جاز براتون با حجم پايين و كيفيت خوب براي دانلود گذاشتم:

آهنگ On a clear Day رو بارها در كافه گودو شنيده ام و جدا با ريتم  فوق العاده كلارينت و درامز ميد اين شيكاگو دوستداران جاز رو محصور خودش ميكنه.

On A Clear Day

Stormy Weather - Duke Elington

+نگاشته شده در ساعت9 PMبه قلم Marquis.Manson | |

بر روي سقف اتاق مردمكاني در حال عبور از مرز زمانند

خيره بر چهره بيرنگ من

با سفيدي هاي درشت و زمينه اي محو

از وراي پنجره خاك گرفته اما گذرشان را بر روي پوست مرطوب خود حس ميكنم

 به انتظار

يكشنبه اي كه هرگز نمي آيد...

اما بارها اين جسم را حلق آويز از درختان ديده ام

گياهاني كه از خون من تغذيه ميشوند و آغوش تو را ميجويند

چه تدبيري ست آشفتگي اي بدينسان رويا گونه را

زخم هاي گرمي كه مرگ در آنها بيضه كرده است.

من تورات را در سبدي آهك ميبينم

اما در طويله اي كه مسيح زاده شد جسم اندوه بار ما را مصلوب كردند

در انتظار يكشنبه اي كه هرگز نمي آيد...

 

پی نوشت: و آغوش تو مامن پاكي است كه سرهاي بي هويتي در بر خويش دارد، باشد كه رستگار شويم...

تصوير فوق از Joel Peter Witkin ميباشد.

بعد نوشت: ادبیات ترسناک

با قتل عام مطلق منتظر حضور شما همراهان همیشگی.

+نگاشته شده در ساعت2 AMبه قلم Marquis.Manson | |

هیچ چیز تو را بیشتر از

گذراندن روزانه سرگذشت انسان خاموش نمی کند

انزوا مانند ماسکی از اکسیژن که

فرزند تو برای زنده ماندن از ان تنفس می کند...

 

پ . ن: فرشته ها با سوزن ها

به میان چشمان ما ضربه می زنند

بگذار تا نور زشت

دنیا وارد شود

ما مدت زیادی کور نبودیم...

یک انتخابات دیگر هم گویا به پایان رسید. اما طبق معمول علامت ؟ بزرگي باقي ماند...

+نگاشته شده در ساعت2 PMبه قلم Marquis.Manson | |