|
ماهیان، شناگران، کشتی ها آب را دیگرگون می سازند آب آرام است و جنبشی با وی نیست مگر به خاطر آنچه که لمس اش کند. ماهی پیش می رود به سان انگشتی در یکی دستکش شناگر به آرامی می رقصد و بادبان نفس می کشد. آب آرام اما، می جنبد از جای به خاطر آن چه که لمسش می کند، به خاطر ماهی، شناگر و کشتی که آن را بر تن می کند و می برد با خویشش. پل الوار پي نوشت1: براي شروع زمستاني ديگر نياز به كمي استراحت داشتم حال و حوصله قلم فرسايي را نداشتم.... و آنگاه كه با نوستالژي خاص خودم از پشت پنجره با نخي سيگار, بعد ازظهري باراني را مشاهده ميكردم بيشتر به گذر چسبناك زمان بر روي جسم آدمي ميرسيدم. هواي نوشتن دارم در پيله خودم به دنبال مقصد نهايي هستم. روزنگار بيچاره من هم كه به كنار اتاق افتاده با نگاهي ترسناك مانند علامت سوال بزرگي هواي بلعيدن مرا دارد... حالا من از تو ميپرسم: روزنگار عزيزم مرا چه ميشود؟ كجاي اين گذر چسبناك ايستاده ام؟ 21 سال از بليط خودم بريده اند چند سال ديگر خواهند بريد؟ كافه نوستالژيك هم به هواي تازه نياز دارد... پيشنهاد موسيقي:
«جنگ کشتارگاه کسانی است که همدیگر را نمیشناسند، به نفع کسانی است که یکدیگر را میشناسند ولی همدیگر را نمیکشند.» به بهانه نودویکمين سالگرد ۱۱ نوامبر ۱۹۱۸: پیمان صلح امضا شد، جنگ? جهانی اول پایان یافت...
ژنرالهای متمدن مردم قبیله های وحشی آمازون را قتل عام کردند محافظان محیط زیست درخت های سر به فلک کشیده ی آمازون را قتل عام کردند سیاست مداران شیک پوش روزنامه های مخالف را قتل عام کردند پولدار های برازیلیا کارتون خواب های خیابان نوسالت را قتل عام کردند آقایان خانم ها بیایید و فکر مرا قتل عام کنید من میخواهم با آمازون هم قبیله شوم... (آلبرتو گنزالس رومانیو) پ.ن: هنگام خواندن این شعر پرده کوچکی از اشک چشمانم فرا میگیرد... پ.ن 2-:Illegitimate-Skold و من حس درد مشتركي با اين نوستالژي صبحگاهي هنگام شفق وحشيانه پارسال تابستون داشته ايم... Twist in my sobriety اين موزيك فوق العاده با همين حس و حال وجه اشتراك دارد و دانلود آن رو مصرانه پيشنهاد ميكنم... پيشنهاد فيلم: اين فيلم بسيار جالب پرده از گوشه هاي تاريكي از زندگي هنرمند معاصر سبك پاپ آرت اندي وارهول و عشق نا فرجام دختركي با گذشته اي تراژيك به او بر ميدارد.
آن ها قدم زدند . آن ها از خيابان گذشتند . آن ها گفتند خورشيد بي حاصل است . آن ها هوس را مي شناختند . آن ها هوس را فراموش كردند . آن ها وانمود كردند به اين باور دارند . آن ها خانه شان را از دست دادند . آن ها كنار يك درخت گريستند . آن ها تمام دوستانشان را از دست دادند . آن ها جملات بي خردانه بر زبان راندند . آن ها بدن هاشان را متلاشي كردند . آن ها هراس را لذت بخش يافتند . آن ها كتاب هايي خواندند كه همه چيز را مي دانستند . أن ها دروغ گفتند . آن ها كلام شان را به بي باوران پيشكش كردند . آن ها خواستند ناپديد شوند . آن ها زندگي كردند . آن ها تا صبح قدم زدند ... پ.ن:پیشنهاد میشود این موزیک فوق العاده رو حتما دانلود نمایید.
آمده بود که برود. همیشه میآمد که برود. حتا تمام لحظاتی که چیزی نگهش میداشت آنجا، در فکر این بود که چرا هنوز مانده است. نشسته بود روی مبلی که رو داشت به یک نقاشی از رنه مارگریت که در قابی مسحور کننده میخ شده بود به دیوار. زن لحظهی اول که باسنش به مبل رسیده بود، با خودش فکر کرده بود که وقتی به محض نشستن بر خلاف میلش، رفتن را به تاخیر انداخته بود از اینکه تابلویی به این معروفی در مقابلش هست احساس خوبی داشت، اما حالا چند دقیقه نگذشته بود که فکر میکرد این تابلو هم مثل خیلی از چیزهای دیگر خانه وادارش میکند به ماندن درآنجا. این حس زمانی قدرت بیشتری پیدا میکرد که مرد پس از پرسیدن نوشیدنی سرد یا گرم و شنیدن جواب به آشپزخانه میرفت تا نوشیدنی سرد یا گرمی را که زن خواسته بود آماده کند. مرد حتما نمیدانست عدم حضورش در هال بزرگ خانه چه قدر حس ماندن را در زن تقویت میکند اگر این را حس میکرد هیچ عجلهای برای آماده کردن نوشیدنی به خرج نمیداد. زن بارها فکر کرده بود که از مرد کلید بگیرد و وقتی که او نیست خودش را با اشیای این خانه تنها بگذارد تا بفهمد که چرا چند تکه شی بیروح در تصمیم مهم او، ماندن یا رفتن تاثیر میگذارد. اما میدانست که اشیا او و کل خانه فقط در صورتی نقششان را بازی میکنند که مرد در خانه باشد. زن، حضور مرد را میخواست اما نه در نزدیکیاش. مجتبا پور محسن
براي غيبت يك ماه و نيمه خودم دليل خاصي ندارم مسافرت كاري Business as usual ... بدترين فصل براي شروع يك سفر اواسط همين فصل نفرت انگيزه از شدت گرما و آلودگي جوي به علاوه بي اشتهايي بيش از حد كه اكثرا با يك نخ سيگار تموم ميشد فكر كنم دچار AnoreXia Nervosa اونم از نوع حادش شده باشم. اما بطور كل همونطور كه خدمت يكي از دوستان عزيزم گفتم مسافرت براي من حكم يكجور دفراگمنت براي فضاهاي خالي ذهنم رو داره كه شايد با كمك هزاران روانشناس احمق هم نشه اون چاله هاي عميق رو پر كرد. هنوز نميدونم اما كابوس هاي گاه و بيگاه پارسال تابستون بخاطر مصرف نيمه خودسر قرص هاي خواب آور-كلونازپام- دوباره اومده سراغم ... اينا رو كه مينويسم ياد روزنگاشت هاي خاكستري آنتوان روكانتن قهرمان داستان تهوع اثر سارتر فقيد ميوفتم. بين روزهاي سفر يه دقايقي از اوقات فراغت رو به مطالعه اش براي چندمين بار ميپرداختم. دلم براي تمام بازديد كنندگان و همراهان دوست داشتني كافه تنگ شده بود اما اگر از ایمورتال عزيز كه هيچ وقت اسم واقعيش رو بهم نگفت، ارغوان دوست داشتني، سبک مرده، Bek ،Trancer ، B A R E S T I N ، دور دست خودم و تمامي آنهايي كه نام مجازي يا نيمه مجازي اونها در پيوندهاي نوستالژيك كافي ثبت شده ممنون باشم كمي احمقانه به نظر مياد، اما اعتراف ميكنم كه براي من با ارزش ميباشيد... اين نقطه ها ميان اين كدهاي Html اكثر مواقع بهم نشون ميده كه هنوز زنده هستم... يا به گفته كورت كوباين زنده ياد: I'm So Lonely... و آه راستي ميخوام موهاي سر و صورت رو از ته بتراشم فكر ميكنيد براي شخصي كه بي اشتهايي عصبي كه يه مقدار هم ماليخوليا و درد از خود بيخود شدن و پوچ گرايي رو ميكشه التيام باشه؟ ياد و خاطره سيد برت رو هم گرامي ميداريم و سلامتي راجر واترز رو هم عميقا خواستارم. پی نوشت: ۱- به تمام همراهان عزیز سر میزنم و دوباره برمیگردم. ۲- امروز از راك و متال اينجا خبري نيست دوتا موزيك جاز براتون با حجم پايين و كيفيت خوب براي دانلود گذاشتم: آهنگ On a clear Day رو بارها در كافه گودو شنيده ام و جدا با ريتم فوق العاده كلارينت و درامز ميد اين شيكاگو دوستداران جاز رو محصور خودش ميكنه.
بر روي سقف اتاق مردمكاني در حال عبور از مرز زمانند خيره بر چهره بيرنگ من با سفيدي هاي درشت و زمينه اي محو از وراي پنجره خاك گرفته اما گذرشان را بر روي پوست مرطوب خود حس ميكنم به انتظار يكشنبه اي كه هرگز نمي آيد... اما بارها اين جسم را حلق آويز از درختان ديده ام گياهاني كه از خون من تغذيه ميشوند و آغوش تو را ميجويند چه تدبيري ست آشفتگي اي بدينسان رويا گونه را زخم هاي گرمي كه مرگ در آنها بيضه كرده است. من تورات را در سبدي آهك ميبينم اما در طويله اي كه مسيح زاده شد جسم اندوه بار ما را مصلوب كردند در انتظار يكشنبه اي كه هرگز نمي آيد... پی نوشت: و آغوش تو مامن پاكي است كه سرهاي بي هويتي در بر خويش دارد، باشد كه رستگار شويم... تصوير فوق از Joel Peter Witkin ميباشد. بعد نوشت: ادبیات ترسناک با قتل عام مطلق منتظر حضور شما همراهان همیشگی.
هیچ چیز تو را بیشتر از گذراندن روزانه سرگذشت انسان خاموش نمی کند انزوا مانند ماسکی از اکسیژن که فرزند تو برای زنده ماندن از ان تنفس می کند... پ . ن: فرشته ها با سوزن ها به میان چشمان ما ضربه می زنند بگذار تا نور زشت دنیا وارد شود ما مدت زیادی کور نبودیم... یک انتخابات دیگر هم گویا به پایان رسید. اما طبق معمول علامت ؟ بزرگي باقي ماند...
|
About![]()
كافه نوستالژيك
Archives11/22/2009 - 12/21/200910/23/2009 - 11/21/2009 8/23/2009 - 9/22/2009 7/23/2009 - 8/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 1/20/2009 - 2/18/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 Links
ادبيات ترسناك 16+ -ديگر وبنگاشت من
Enigma
نگاشته های نوستالژیک |