تبليغاتX
كافه نوستالژيك

كافه نوستالژيك

دلنگاشته هاى ماركوئيس منسون

آن ها قدم زدند . آن ها از خيابان گذشتند . آن ها گفتند خورشيد بي حاصل است . آن ها هوس را مي شناختند . آن ها هوس را فراموش كردند . آن ها وانمود كردند به اين باور دارند . آن ها خانه شان را از دست دادند . آن ها كنار يك درخت گريستند . آن ها تمام دوستانشان را از دست دادند . آن ها جملات بي خردانه بر زبان راندند . آن ها بدن هاشان را متلاشي كردند . آن ها هراس را لذت بخش يافتند . آن ها كتاب هايي خواندند كه همه چيز را مي دانستند . أن ها دروغ گفتند . آن ها كلام شان را به بي باوران پيشكش كردند . آن ها خواستند ناپديد شوند . آن ها زندگي كردند . آن ها تا صبح قدم زدند ...

پ.ن:پیشنهاد میشود این موزیک فوق العاده رو حتما دانلود نمایید.

Adriano Celentano- Confessa

+نگاشته شده در ساعت11 PMبه قلم Marquis.Manson | |

آمده‌ بود که‌ برود. همیشه‌ می‌آمد که‌ برود. حتا تمام‌ لحظاتی‌ که‌ چیزی‌ نگهش‌ می‌داشت‌ آنجا، در فکر این‌ بود که‌ چرا هنوز مانده‌ است. نشسته‌ بود روی‌ مبلی‌ که‌ رو داشت‌ به‌ یک‌ نقاشی‌ از رنه‌ مارگریت‌ که‌ در قابی‌ مسحور کننده‌ میخ‌ شده‌ بود به‌ دیوار. زن‌ لحظه‌ی‌ اول‌ که‌ باسنش‌ به‌ مبل‌ رسیده‌ بود، با خودش‌ فکر کرده‌ بود که‌ وقتی‌ به‌ محض‌ نشستن‌ بر خلاف‌ میلش، رفتن‌ را به‌ تاخیر انداخته‌ بود از اینکه‌ تابلویی‌ به‌ این‌ معروفی‌ در مقابلش‌ هست‌ احساس‌ خوبی‌ داشت، اما حالا چند دقیقه‌ نگذشته‌ بود که‌ فکر می‌کرد این‌ تابلو هم‌ مثل‌ خیلی‌ از چیزهای‌ دیگر خانه‌ وادارش‌ می‌کند به‌ ماندن‌ درآنجا. این‌ حس‌ زمانی‌ قدرت‌ بیشتری‌ پیدا می‌کرد که‌ مرد پس‌ از پرسیدن‌ نوشیدنی‌ سرد یا گرم‌ و شنیدن‌ جواب‌ به‌ آشپزخانه‌ می‌رفت‌ تا نوشیدنی‌ سرد یا گرمی‌ را که‌ زن‌ خواسته‌ بود آماده‌ کند. مرد حتما نمی‌دانست‌ عدم‌ حضورش‌ در هال‌ بزرگ‌ خانه‌ چه‌ قدر حس‌ ماندن‌ را در زن‌ تقویت‌ می‌کند اگر این‌ را حس‌ می‌کرد هیچ‌ عجله‌ای‌ برای‌ آماده‌ کردن‌ نوشیدنی‌ به‌ خرج‌ نمی‌داد. زن‌ بارها فکر کرده‌ بود که‌ از مرد کلید بگیرد و وقتی‌ که‌ او نیست‌ خودش‌ را با اشیای‌ این‌ خانه‌ تنها بگذارد تا بفهمد که‌ چرا چند تکه‌ شی‌ بی‌روح‌ در تصمیم‌ مهم‌ او، ماندن‌ یا رفتن‌ تاثیر می‌گذارد. اما می‌دانست‌ که‌ اشیا او و کل‌ خانه‌ فقط‌ در صورتی‌ نقششان‌ را بازی‌ می‌کنند که‌ مرد در خانه‌ باشد. زن، حضور مرد را می‌خواست‌ اما نه‌ در نزدیکی‌اش.

نفهمیده‌ بود که‌ کی‌ فنجان‌ چای‌ را از دست‌ مرد گرفته‌ و کی‌ تصمیم‌ گرفته‌ که‌ اولین‌ قلپ‌ را به‌ لب‌ بزند. اما لبش‌ که‌ سوخت‌ فهمید که‌ چند دقیقه‌ای‌ حواسش‌ نبوده‌ دور و برش‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است.چون‌ حواسش‌ نبود نفهمیده‌ بود که‌ مرد وقتی‌ فنجان‌ را داد دستش‌ چاک‌ سینه‌ زن‌ را رصد کرده‌ بود مرد حتما لذت‌ برده‌ بود اما لذت‌ نگاه‌ زن‌ را از دست‌ داده‌ بود. اگر زن‌ باحسی‌ آمیخته‌ به‌ شرم، حتا اگر با غرولند همراه‌ می‌بود (البته‌ بی‌صدا) - مرد را پس‌ می‌زد لذتش‌ کمتر از نگاه‌ از سر دعوت‌ زن‌ نبود. اما مرد هر دوی‌ اینها را و زن‌ البته‌ هم‌ نگاه‌ مرد و هم‌ یک‌ درگیری‌ ذهنی‌ لذتبخش‌ را از دست‌ داده‌ بود. شاید به‌ همین‌ دلیل‌ بود که‌ تابلوی‌ معروف‌ مارگریت‌ هنوز هم‌ دیده‌ می‌شد.

مرد چایش‌ را که‌ به‌ یک‌ باره‌ سرکشید دستش‌ را جوری‌ گذاشت‌ پشت‌ زن‌ که‌ زن‌ چندشش‌ شد. فکر می‌کرد مرد هر کاری‌ که‌ بکند چون‌ زن‌ دستش‌ را دیده‌ مجبور است‌ پس‌ بزند. ترجیح‌ می‌داد مرد دستش‌ را جوری‌ می‌برد دور گردنش‌ یا حتا هر کجای‌ دیگر که‌ زن‌ می‌توانست‌ دیدنش‌ را انکار کند. آن‌ وقت‌ شاید وقتی‌ که‌ انگشتان‌ مرد چنان‌ آرام‌ روی‌ شانه‌هایش‌ کشیده‌ می‌شد که‌ احساس‌ می‌کرد سقف‌ خانه‌ آمده‌ نزدیک‌ سرش، می‌توانست‌ وانمود کند که‌ نمی‌داند انگشتان‌ بلند مرد را که‌ زمخت‌ نبود اما انگشت‌ یک‌ مرد بود، کجاست‌ و چه‌ کارمی‌کند.

زن‌ نگاهی‌ به‌ فنجان‌ چای‌ که‌ روی‌ میز مانده‌ بود انداخت‌ و فکر کرد که‌ مرد لذت‌ شانه‌های‌ او را از دست‌ داده‌ است‌ زن‌ دستش‌ را دیده‌ بود. مرد علاوه‌ بر اینکه‌ حضور داشت‌ کاری‌ کرده‌ بود که‌ زن‌ دست‌ او را هم‌ ببیند. نمی‌توانست‌ حضور مرد را تحمل‌ کند.

آمده‌ بود که‌ برود. آمده‌ بود مرد را که‌ دید برود. اما ندیده‌ بود که‌ مرد سرش‌ را عقب‌ برده‌ و لبش‌ را چسبانده‌ به‌ لاله‌ی‌ گوشش. احساس‌ کرد مرد همانی‌ است‌ که‌ زن‌ توی‌ تابلو نمی‌بیندش. توی‌ تابلوی‌ مارگریت‌ پارچه‌ای‌ روی‌ سر زن‌ و مرد افتاده‌ بود. همدیگر را نمی‌دیدند. در کنار هم‌ بودند اما حضور نداشتند. لب‌ مرد روی‌ گوش‌ زن‌ وزنی‌ نداشت‌ ولی‌ زن‌ مرد را با تمام‌ وجودش‌ حس‌ می‌کرد.

شاید ترس‌ از فاش‌ شدن‌ حضور بود که‌ باعث‌ شد زن‌ دست‌ دیگر مرد را که‌ روی‌ پایش‌ تکان‌ می‌خورد ببیند و یادش‌ بیاید که‌ آمده‌ بود که‌ برود. سخت‌ بود که‌ از وجود مرد که‌ با سبکی‌ لبانش‌ و از طریق‌ گوش‌ زن‌ به‌ درونش‌ راه‌ یافته‌ بود جدا شود. اما یادش‌ آمده‌ بود که‌ آمده‌ بود آنجا که‌ زود برود.

توی‌ راه‌ پله‌ بود که‌ فهمید دلش‌ پیش‌ تابلو مانده‌ است. توی‌ تابلو زن‌ هنوز مرد را ندیده‌ بود. زن‌ فکر می‌کرد که‌ کی‌ دوباره‌ برگردد به‌ آن‌ خانه‌ برود آنجا که‌ نماند.

مجتبا پور محسن

+نگاشته شده در ساعت10 PMبه قلم Marquis.Manson | |

براي غيبت يك ماه و نيمه خودم دليل خاصي ندارم مسافرت كاري Business as usual  ...

بدترين فصل براي شروع يك سفر اواسط همين فصل نفرت انگيزه از شدت گرما و آلودگي جوي به علاوه بي اشتهايي بيش از حد كه اكثرا با يك نخ سيگار تموم ميشد فكر كنم دچار AnoreXia Nervosa اونم از نوع حادش شده باشم.

اما بطور كل همونطور كه خدمت يكي از دوستان عزيزم گفتم مسافرت براي من حكم يكجور دفراگمنت براي فضاهاي خالي ذهنم رو داره كه شايد با كمك هزاران روانشناس احمق هم نشه اون چاله هاي عميق رو پر كرد.

هنوز نميدونم اما كابوس هاي گاه و بيگاه پارسال تابستون بخاطر مصرف نيمه خودسر قرص هاي خواب آور-كلونازپام- دوباره اومده سراغم ...

اينا رو كه مينويسم ياد روزنگاشت هاي خاكستري آنتوان روكانتن قهرمان داستان تهوع اثر سارتر فقيد ميوفتم. بين روزهاي سفر يه دقايقي از اوقات فراغت رو به مطالعه اش براي چندمين بار ميپرداختم.

دلم براي تمام بازديد كنندگان و همراهان دوست داشتني كافه تنگ شده بود

اما اگر از ایمورتال عزيز كه هيچ وقت اسم واقعيش رو بهم نگفت، ارغوان دوست داشتني، سبک مرده، Bek  ،Trancer ، B A R E S T I N ، دور دست خودم و تمامي آنهايي كه نام مجازي يا نيمه مجازي اونها در پيوندهاي نوستالژيك كافي ثبت شده ممنون باشم كمي احمقانه به نظر مياد، اما اعتراف ميكنم كه براي من با ارزش ميباشيد...

اين نقطه ها ميان اين كدهاي Html اكثر مواقع بهم نشون ميده كه هنوز زنده هستم...

يا به گفته كورت كوباين زنده ياد:

I'm So Lonely...                     
And That's OK, I Shaved My Head
And I'm Not Sad, And Just Maybe
I'm To Blame For All I've Heard
And I'm Not Sure
I'm So Excited...

و آه راستي ميخوام موهاي سر و صورت رو از ته بتراشم فكر ميكنيد براي شخصي كه بي اشتهايي عصبي كه يه مقدار هم ماليخوليا و درد از خود بيخود شدن و پوچ گرايي رو ميكشه التيام باشه؟

ياد و خاطره سيد برت رو هم گرامي ميداريم و سلامتي راجر واترز رو هم عميقا خواستارم.

پی نوشت:

۱- به تمام همراهان عزیز سر میزنم و دوباره برمیگردم.

۲- امروز از راك و متال اينجا خبري نيست دوتا موزيك جاز براتون با حجم پايين و كيفيت خوب براي دانلود گذاشتم:

آهنگ On a clear Day رو بارها در كافه گودو شنيده ام و جدا با ريتم  فوق العاده كلارينت و درامز ميد اين شيكاگو دوستداران جاز رو محصور خودش ميكنه.

On A Clear Day

Stormy Weather - Duke Elington

+نگاشته شده در ساعت9 PMبه قلم Marquis.Manson | |

بر روي سقف اتاق مردمكاني در حال عبور از مرز زمانند

خيره بر چهره بيرنگ من

با سفيدي هاي درشت و زمينه اي محو

از وراي پنجره خاك گرفته اما گذرشان را بر روي پوست مرطوب خود حس ميكنم

 به انتظار

يكشنبه اي كه هرگز نمي آيد...

اما بارها اين جسم را حلق آويز از درختان ديده ام

گياهاني كه از خون من تغذيه ميشوند و آغوش تو را ميجويند

چه تدبيري ست آشفتگي اي بدينسان رويا گونه را

زخم هاي گرمي كه مرگ در آنها بيضه كرده است.

من تورات را در سبدي آهك ميبينم

اما در طويله اي كه مسيح زاده شد جسم اندوه بار ما را مصلوب كردند

در انتظار يكشنبه اي كه هرگز نمي آيد...

 

پی نوشت: و آغوش تو مامن پاكي است كه سرهاي بي هويتي در بر خويش دارد، باشد كه رستگار شويم...

تصوير فوق از Joel Peter Witkin ميباشد.

بعد نوشت: ادبیات ترسناک

با قتل عام مطلق منتظر حضور شما همراهان همیشگی.

+نگاشته شده در ساعت2 AMبه قلم Marquis.Manson | |

هیچ چیز تو را بیشتر از

گذراندن روزانه سرگذشت انسان خاموش نمی کند

انزوا مانند ماسکی از اکسیژن که

فرزند تو برای زنده ماندن از ان تنفس می کند...

 

پ . ن: فرشته ها با سوزن ها

به میان چشمان ما ضربه می زنند

بگذار تا نور زشت

دنیا وارد شود

ما مدت زیادی کور نبودیم...

یک انتخابات دیگر هم گویا به پایان رسید. اما طبق معمول علامت ؟ بزرگي باقي ماند...

+نگاشته شده در ساعت2 PMبه قلم Marquis.Manson | |

دهه 70 ميلادي جريان موسيقيايي نويني در نظام راك اند رول اروپا و آمريكا متولد شد كه طرفداران بسيار زيادي داشت.

پست پانك – Post punk نامي بود كه براي اين جنبش انتخاب شد.                                           

بندها و موزيسين هاي راك سرشناس زيادي از جمله: The Clash- Ramones – Cure –David Bowie &  Etc...

از اين جريان هنري پيروي و در تولد آن نقش مهمي ايفا نموده اند.

اما در اين تاپيك ميخواستم از بندي صحبت كنم كه گرچه مدت كوتاهي فعاليت داشت، اما نقش اساسي و كليدي اي در پست پانك ايفا نموده.

جوی دیویژن (به انگلیسي:Joy Division) یک گروه چهار نفره‌ی راک انگلیسی است که در سال ۱۹۷۶ بنیان گذاشته شد.. اعضاي بند:

Ian Curtis
Peter Hook
Stephen Morris
Bernard Sumner

بودند. كه از همان ابتداي شكل گيري بند موسيقي خود را از اشعاري با تم پانك و موسيقي تلفيقي با رگه هاي آونگارد و پست مدرن آغاز نمودند.

اين گروه چهار نفره كه رفقاي دوران دبيرستان هم بودند تصميم به شكل دهي گروهي از منچستر انگليس داشتند كه با ديويد بووي ها و كلاش رقابت داشته باشند و در طرف ديگر بند كلاسيك راك  The Doors  از گروه هاي مورد علاقه اعضاي گروه بودند كه سبك خواندن يان كورتيس ووكال جوي ديويژن هم به نوعي اداي احترام به نوع خواندن جيم موريسون بود.

يان كورتيس ووكال بند كه بيشتر ترانه ها را هم مينوشت از تمام جهات با ديگر اعضاي گروه فرق داشت. وي فردي درونگرا و هميشه افسرده بود در طرف ديگر او از تشنج هاي گاه و بيگاه رنج ميبرد كه در مواقعي از نوعي داروي مهار كننده جنون جواني به نام سيرازفام استفاده ميكرد كه البته اين قرص ها داراي عوارضي مثل بيخوابي، هيجان‌ و خونسردي بودند.

Ian Curtis

حاشيه هاي ماليخوليايي و گاتيك در اكثر اشعار يان كورتيس و موسيقي جوي ديويژن ديده ميشود.

حتي در مواردي آنها با كشيدن سيگار سر صحنه هنگام نوازندگي، پوشيدن پيراهن هاي مشكي يكدست (كه در آن زمان بين پانكر ها زياد معمول نبود) و بي توجهي به تماشاگران سعي در نشان دادن احساسات تاريك و افسرده خود داشتند.

نكته قابل توجه و ريشه اي ديگر مرتبط با اين احساسات بود كه يان كورتيس نام بند را از يك خانه زنان هرزه در دوران جنگ جهاني دوم كه مورد استفاده سربازها و محافظان اسراي‌ جنگي‌ نازي قرار ميگرفت برداشته بود.

هستي ، موجوديت”

خوب مسئله چيست؟

من به بهترين نحوي كه ميتونم زندگي ميكنم، گذشته قسمتي از آينده من است.

“ زمان حال از دست ما خارج است."

IAN CURTIS

در 27 دسامبر 1978 يان اولين حمله عصبي خود را هنگام بازگشت به خانه همراه همكارانش تجربه نمود. بعد از بستري شدن در بيمارستان مركزي منچستر، دكترها تعداد قابل توجهي قرص هاي رفع تشنج با عوارض جانبي از جمله: پر خوابي، پرخاشگري و تورم لثه ها  را برايش تجويز نمودند. اين عوارض از يك طرف و از طرف ديگر ازدواج يان در سنين نو جواني به خواست خودش و فشارهاي زندگي زناشويي، ترس و خجالت از ظاهر شدن تشنج در هنگام اجراهاي زنده جلوي عوام و دوربين هاي تلويزيوني كه به مرور در وي انعكاساتي افسرده و تاريك به وجود آورده بود و رابطه خيانت آميز وي با يك دختر بلژيكي بسيار زيبا و در گيري با عشقي نا فرجام وي را بعد از موفقيت بند در دو آلبوم و تعدادي EP در سن 23 سالگي مجبور به خودكشي نمود.

در صبحگاه 18 دسامبر 1980 دبورا كورتيس همسر وي جسد برهنه يان را در حالي كه خود را با طناب رختشويي در آشپزخانه به طور جنون آميزي از سقف حلق آويز كرده بود پيدا ميكند.

آلبوم ها:

۱. Unknown Pleasures: خوشی‌های ناشناخته

"ژوئن 1979"

۲. Closer بسته‌تر:

"جولاي 1980"

و تعداد 11 تا اجراي زنده و آلبوم كوتاه EP .

ديگر اعضاي بند مدتي بعد از مرگ يان گروه جديدي را پايه گذاري نمودند كه نام آن را “New Order “ نهادند.

اما درامر و گيتاريست بند به علت ناراحتي از دست دادن يان كورتيس به دلايلي ناتواني خود را در اجرا ها اعلام نمودند.

موزيسين با تجربه زيادي از جمله:  Bono مرد شماره يك بند  U2 ، اعضاي بند اينترپول، Moby- Red hot chili peppers ... در حد پرستش از جوي ديويژن و آهنگسازي يان كورتيس ياد كرده اند.

در مورد جوي ديويژن فيلم هايي هم ساخته شده كه مهمترين آن CONTROL ميباشد.

فيلم اتو بیوگرافیکال كنترل محصول 2007 ميباشد و به عقيده من در نشان دادن حالت ها و زندگي تراژيك يان كورتيس بسيار موفق بوده است پيشنهاد ميكنم فيلم را در حد امكان حتما تماشا كنيد.

Ian Curtis In Control

پ.ن-۱: تعدادي از ماندگارترين كارهاي بند را براي دانلود در اينجا قرار داده ام حجم آنها كوچك شده است و در مورد دانلود كردن ابدا مشكلي نخواهيد داشت.

Transmission - First Release

Twenty Four Hours

Atmosphere

Isolation

Decades

خصوصا تراك هاي اتمسفر و 24 ساعت كه ديوانه كننده است.

ديويد كارادين

پ.ن-۲:یک خبر ناراحت کننده هم برای علاقه مندان به سینما دارم:

 دیوید کارادین David Carradine هنرپيشه محبوب آمريكايي فيلمهاي بيل را بكش 1 و 2 Kill Bill Vol.1 & 2 سوم ژوئن يعني دو روز پيش سر صحنه فيلمبرداري در تايلند در سن 72 سالگي در گذشت.

 

+نگاشته شده در ساعت12 PMبه قلم Marquis.Manson | |

Saturday 23 may 2009

2:03 am

 

حتي سوسكهاي ظرف وانيل هم 

آمادگي خود را براي

بلعيدن نعش ما اعلام كردند...

 

شكاف ديوار مرا در خود فرو ميبرد

روزهايي كه از پس هم مي آيند و تو همان لبخند احمقانه هميشگي.

 

As David Bowie Says:

 Explosion falls upon deaf ears

انفجار به گوش هاي كر (فاقد شنوايي) حمله ور ميشود
While we're swimming in a sea of sham

حال آنكه ما در دريايي از تظاهر و خود فريبي شناور ميباشيم
Living in the shadow of vanity

و بسيار به بطالت و بيهودگي مشغوليم
A complex fashion for a simple man
يك  سبك و اسلوب مختلط

براي انسانيتي كاملا ناچيز ميباشد...

     

ادبيات ترسناك 

با غروب قلب های سیاه-II

منتظر حضور تاريك شما.

+نگاشته شده در ساعت0 AMبه قلم Marquis.Manson | |

در پناه شب در سايه ي تو گم ميشوم

آن زمان كه سايه ات به پنجره اي مي افتد

به دنبال قدم هايت مي آيم...

سايه اي كه به پنجره افتاد جز تو كسي نيست

حتما تو هستي

براي ديدن آن كس كه پرده را به كنار ميزني پنجره را باز نكن

چشم هايت را ببند

دوست دارم آنها را با لبانم ببندم

پنجره باز ميشود،

نسيم مي وزد

با رداي خود شعله و بيرقي را كه مفّر مرا

احاطه نموده بودند لو مي دهد

پنجره اي رو به تاريكي

در ميان ديوارهاي تنگ و نمناك زمان

پنجره به هم ميخورد و باز ميشود: نه تو نيستي

مدت هاست كه ميدانستم.....

+نگاشته شده در ساعت11 AMبه قلم Marquis.Manson | |